لینکدین را باز میکنی و با پستی تماماً انگلیسی مواجه میشوی که یک ایرانی، فارغالتحصیل دانشگاه تهران، دربارهی کارگاهی آموزشی در قلب تهران نوشته است؛ کارگاهی که مخاطبانش ایرانی هستند و زبانش فارسی است. کمی پایینتر، در بخش نظرات، فرد دیگری مینویسد: «توی ورکشاپ هفتهی پیش یه فیچر خوب پروپوز کردم به تیم و خیلی فیدبک اینترست خوبی گرفتم؛ بالاخره یه پروداکت منیجر خوب باید قدرت ایمپکت گذاشتن داشته باشه».
این پدیده فقط به «اکوسیستم استارتاپی» و شبکههای اجتماعی در ایران محدود نیست. در خیابانهای تهران که قدم میزنی، اسامی کافههای محبوب قشر جوان جلب توجه میکند: «گراند حیات»، «ژوان»، «رنسانس»، «لوموند»، «روبرتو» و صدها نام مشابه که شاید برای یک ایرانی ساکن در کهگیلویه و بویراحمد هیچ معنا و وجه اشتراکی نداشته باشد.
گویا همگی به این توافق نانوشته رسیدهایم که «بومی نبودن» لازمهی دیده شدن و موفق بودن است. این گرایش به استفادهی افراطی از لغات خارجی (عمدتاً انگلیسی البته)، که من آنرا «سخت حرف زدن» توصیف میکنم، از سوی بسیاری از دغدغهمندان زبان فارسی، نه یک تبادل زبانی معمول، بلکه نوعی «ناهنجاری زبانی» تلقی میشود؛ ناهنجاریای که تا تغییر اسامی کوچک، بالاخص در بین ایرانیان خارج از کشور، (مانند «Mo» به جای محمد یا «Sherry» به جای شیرین) برای پنهان کردن هویت ایرانی هم پیش رفته است.
البته که زبان فارسی، مانند همهی زبانهای بومی و زنده، همواره در تبادل با دیگر زبانها بوده و وامواژههایی را پذیرفته است. این یک پدیدهی جهانی و طبیعی است. فارسی در طول تاریخ از عربی و فرانسه وام گرفته و حتی واژگانی چون «لیمو» و «اسفناج» را به زبان انگلیسی صادر کرده است که نشاندهندهی طبیعت دو سویهی این تماس زبانی است.
اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، فراتر از یک مسئلهی صرفاً زبانی است. نگرانیها از یک جریان یکسویه و هجومی، به یک دغدغهی اجتماعی گسترده با پیامدهای فرهنگی و هویتی تبدیل شده است. تمرکز ویژه بر زبان «انگلیسی» از آن جهت اهمیت دارد که ایران هرگز نه مستعمرهی کشوری انگلیسیزبان بوده و نه با آن همسایه است. بنابراین، گویا این «ناهنجاری» با تأثیر فراگیر فرهنگ انگلیسیزبان، جهانیشدن، فناوری و نوع خاصی از «سرمایهی فرهنگی» در بین قشر متوسط ایرانی پیوند خورده است.
این اضطراب زبانی البته پدیدهای نوظهور مختص امسال یا پیارسال یا حتی این دهه نیست و ریشههای آن به دوران قاجار و ظهور پدیدهی «فرنگیمآبی» (تقلید از غربیان) بازمیگردد که با افزایش تعاملات با غرب، اعزام دانشجو به خارج و تلاشهای نوسازی، در قالب تقلید سطحی از زبان و رفتار غربی (بهویژه فرانسوی در آن دوران) آغاز شد.
محمدعلی جمالزاده در اثر معروف خود «فارسی شکر است» (۱۳۰۰ شمسی) و حسن مقدم در «جعفرخان از فرنگ آمده» (۱۳۰۱ شمسی)، به نقد دقیق همین پدیده پرداختند و روشنفکران غربزدهای را به تصویر کشیدند که با فارسی ضعیف و دانش سطحی از زبان بیگانه، از اصطلاحات خارجی صرفاً برای تظاهر استفاده میکردند. این انتقاد دیرینه که استفادهی مفرط یا نادرست از واژگان بیگانه، نشانهی سطحینگری است تا دانش واقعی، تا امروز نیز ادامه دارد.
حتی واکنشهای نهادی نیز تاریخی طولانی دارند. از دستور مظفرالدین شاه برای تأسیس نخستین انجمن واژهگزینی (۱۲۸۱ قمری) تا تأسیس فرهنگستان ایران (فرهنگستان اول) توسط رضاشاه با هدف جایگزینی واژگان بیگانه (از جمله عربی). با این حال، تاریخ بیش از یک قرن مداخلات دولتی و از بالا به پایین، نشاندهندهی گسست میان تلاشهای تجویزی و واقعیتهای زبانی جامعه است.
در دهههای بعد، این پدیده در چارچوب مفهومی قدرتمندتری قرار گرفت: «غربزدگی». اصطلاحی که توسط احمد فردید ابداع شد و با کتاب جلال آلاحمد رواج یافت. غربزدگی صرفاً به معنای پذیرش فناوری غرب نبود، بلکه به معنای رویگردانی از الگوهای بومی، تقلید بیچون و چرا و از دست دادن «هویت خودی» تعریف شد. از آنجایی که زبان یکی از مؤلفههای اصلی هویت است، پذیرش غیرانتقادی اشکال زبانی بیگانه، نشانهای آشکار از این بیماری فرهنگی تلقی شد. فخرالدین شادمان، «فکلی فرنگیمآب» را فردی توصیف میکرد که تسلط کافی بر فارسی ندارد، اندکی از یک زبان غربی میداند، اما مدعی تخصص است و آن را برای تظاهر به کار میبرد. این گفتمان، انتخابهای زبانی را به امری سیاسی و اجتماعی بدل کرد و استفادهی مفرط از واژگان بیگانه میتوانست به معنای «غیرمیهنپرستانه» یا «منحرف» بودن تلقی شود.
اما اگر این پدیده ریشههایی چنین قدیمی دارد، چرا امروز حساسیتبرانگیزتر به نظر میرسد؟ پاسخ از نظر نگارنده در دو عامل کلیدی نهفته است: سرعت و پرستیژ.
موج کنونی پذیرش وامواژههای انگلیسی به دلیل سرعت، حجم و فراگیری بیسابقهای که توسط فناوریهای دیجیتال و رسانههای جهانی هدایت میشود، از نظر کیفی با گذشته متفاوت است. در گذشته، واژهها از طریق فرآیندهای کندتری مانند تجارت یا ترجمهی متون وارد میشدند. امروزه، اینترنت و رسانههای اجتماعی، افراد را دائماً در معرض زبان انگلیسی قرار میدهند. اینترنت به «صحنهی اصلی خودبیانگری طبقهی متوسط» و ارتباط آن با جهان تبدیل شده است. این سرعت و حجم طاقتفرسا، از توان هر نهاد واژهگزینی یا سازوکار سنتی پیشی میگیرد.
عامل دوم و شاید مهمتر، انگیزههای اجتماعی-فرهنگی است. قاطبهی افرادی که این گرایش را نمایندگی میکنند، از طبقهی متوسط جامعه هستند؛ طبقهای که اغلب به عنوان «فرهنگساز» و «باز به روی جهان» توصیف میشود. برای این قشر، میل به «مدرنیته» و «ارتباط جهانی»، مهارت در زبان انگلیسی را با «سرمایهی اجتماعی و فرهنگی» در هم آمیخته است.
استفاده از واژگان انگلیسی، دیگر صرفاً برای پر کردن شکافهای واژگانی (مثلاً در فناوری) نیست، بلکه ابزاری برای به نمایش گذاشتن یک هویت مدرن، آگاه از جهان و کسب «باکلاسی» است. در این معادله، معادل فارسی، حتی اگر کاملاً مناسب باشد، ممکن است آن «اعتبار» اجتماعی-فرهنگی را نداشته باشد. این جنبهی «نمایشی» کاربرد زبان، که گاهی تصنعی یا غیراصیل به نظر میرسد، همان چیزی است که احساس «ناهنجاری» را دامن میزند.
در لایهای عمیقتر، این پدیده میتواند منعکسکنندهی یک نیاز روانشناختی برای وابستگی به فرهنگی جهانی باشد که «برتر» یا «مدرنتر» درک میشود؛ پدیدهای که اغلب به قیمت بیارزش کردن میراث زبانی و فرهنگی بومی تمام میشود. این دیگر وامگیری نیست، بلکه نوعی «خودباختگی» یا آرزومندی زبانی است.
مفاهیمی چون «از خود بیگانگی»، «فقدان هویت اجتماعی» و جستجوی پرستیژ، نشاندهندهی نارضایتی یا ناامنی درونی نسبت به جایگاه فرهنگی خود است. پذیرش زبان یک فرهنگ غالب (انگلیسی) میتواند یک استراتژی روانشناختی برای کسب «پرستیژ نیابتی» و احساس تعلق به دنیایی «پیشرفتهتر» باشد. «ناهنجاری» در اینجا، نه خودِ واژه، بلکه آن انقیاد روانشناختی است که این انتخاب زبانی بر آن دلالت دارد.
در نهایت، آنچه در کوچهوبازار، کافهها و شبکههای اجتماعی شاهد آن هستیم، فراتر از چند واژهی بیگانه است. این یک پدیدهی زبانی پیچیده است که در تاریخ «فرنگیمآبی»، نقد «غربزدگی»، آرزوهای اجتماعی طبقهی متوسط برای کسب پرستیژ و اضطرابهای هویتی ما در عصر دیجیتال ریشه دارد. شاید پرسش واقعی این نباشد که از چه واژگانی استفاده میکنیم، بلکه این باشد که چرا احساس میکنیم به استفاده از آنها نیاز داریم.
